ميتينگ چهارم.

سلام .

ميتينگ چهارم وبلاگ نويسای اصفهانی هم روز ۵ شنبه س . الهی هر کی ميتونه بياد و نمياد ، وبلاگش قاط بزنه .

منتظر ديدار همتون هستم . اون زير هم يه فلش تبليغاتی هستش . کدشو گذاشتم ... هرکی دوست داشت کدشو برداره توی وبلاگش تبليغ کنه . مرسی .

۵شنبه ساعت ۵:۳۰ بعدازظهر

دفتر سايت اصفهان بازار-سه راه حکيم نظامی-ابتدای خيابان ارتش-طبقه فوقانی داروخانه دکتر کوچکی-واحد شماره ۳ - تلفن : ۶۲۵۸۲۴۹

---------------------------------------------

آقا اين فلش رو گذاشته بوديم تو يه سايت که بسته شدش . درستش کردم .کدشم درست شد .با اجازه !

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ٦:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸٢

تفلده تفلد !!!

سلام دوستان ... خوفين ؟

آقا ما ديديم هرجا ميری بساط بزن و برقص و را انداختن !

ما هم گفتيم يکيشو را بندازيم ديگه ! ولی علت داره اين بساط !

نميدونين ديگه ...

تفلد سميرائه !

وايسا بابا جون من چه خبرته ... شلوغش نکن . اصلا وايسين به نوبت .!

اونائی هم که بلد نيستن برقصن ميتونن اون گوشه موشه ها برای خودشون گل له کنن .! رقاصا بيان وسط . خب آماده اين ؟

بزن بريم ... آهههههان ... جيغ !! ... فرياد ... هوار ... داد ... دس ... سوت ... بيا وسط ... آههان ...

خب ديگه رقص بسه .. خيلی رقصيدين جون خودتون ! حالا بياين کيک تولدو ميخوايم بخوريم  . !

با بهترين آرزوها ... سميرا جان تولدت مبارک ...

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٧ شهریور ،۱۳۸٢

ضدحال و چت!

سلااااااااااااااااام بروبچ .... چطورين ؟ خوفين؟

امروز ميخوام از چت كردن با وبلاگ نويساي محترم باهاتون بگم . ببينين چيا به سر ما مياد ...!

 

۱) اولش اين آقا احسان رنا . آخ هرچي بگم ازش كم گفتم . انننننننننقده آدمو كفري ميكنه كه آدم ميخواد سرشو بزنه به ديوار . اولا كه اصلا پيداش نيس . توي مسنجر معمولا چراغش خاموشه . بعدشم كه مياد آدم آرزو ميكنه كاشكي نميومد . فقط بلده چرت و پرت بگه . يه كلمه حرف حسابي كه نميزنه . مثلا ميگم سلام ... خوبي ؟ ميگه : مرگ .! ميزنم تو سرتا ....! بعدشم نيششو تا ته باز ميكنه يه خنده تحويل ما ميده .

اما اگه ميخوايد آدم بشه و مثل آدما حرف بزنه باهاش از پول بگين . اين عاشق پوله . بهش بايد بگين احسان يه مشتري دارم واسه دومين . اونوقت آدم ميشه .

خب بسه ديگه ... اگه بيشتر ازش بگم واقعا مياد ميزنه تو سرم . !

 

۲) اما يه آقا احسان گل ديگه هست كه الهي قربونش برم من . الهي هرچي بلا داري بخوره تو سر اون احسان قبلي . ! اين آقا احسان رو هر وقت باهاش ميچتي يه كيلو روحيه ميگيري ! خيلي چاكرتيم آقا احسان . بالاخره احسانه ديگه . همه احسانا يه جورائي بالاخره توپن ! راستي امسال دانشگاه هم قبول شده . اگه تهران هستين برين سرش خراب شين .

 

۳) و اما پونه خانم . يه خانم پاك با صفا و با مرام . گرچه يه چندروزي حال و احوالش جالب نبود و يه مشكلي واسش پيش اومده بود . ولي خدا روشكر حل شد . هر وقت باهاش بخواين چت كنين وقتشو داره ! پونه هم مثل احسان دوميه اگه سر كيف باشه كلي روحيه ميده . خلاصه اگه باهاش نچتيدين كلي ضرر كردين . بعد نگي نگفتي. براي پونه خانم هم آرزوي موفقيت دارم . اميدوارم ديگه از اين مشكلا واسش پيش نياد .

 

۴) بعدي آقاي بهمن خان گله . يه آدم توپ . بهتر از اين نميتونم بگم . البته مثلا از شكلكاي توي مسنجر كم استفاده ميكنه . چراشو نميدونم . البته تازه فهميدم 19 سالشه . ولي حرفاش خيلي بزرگتر از سنشه . موفق باشي بهمن جان .

 

۵) نوشين خانم اينترنتي . يه دختر باكلاس كه عشقش اينترنت و كامپيوتر و اين حرفاس . دنبال خبراي اينترنتيه . اگه وبلاگشو نخوندين تا حالا ... برين يه سري بزنين . ضرر نميكنين . البته همين امروز كه توي مسنجر آن شدم يه پيام واسم اومد كه نوشته بود اين نوشين خانم هك شده . نميدونم . ولي كاشكي اينجوري نباشه . البته حرفاش از سنش بيشتر ميزنه ها . خلاصه موفق باشي نوشين خانم .

 

۶) آقاي هندونه خان گل و گلاب . آقا اگه دنبال يه هندونه شيرين و ترو تازه و باحال ميگردين برين دنبال آي دي اين آقاي هندونه . انقده باحاله . مثل وبلاگش . يه پسر گل . خيلي چاكريم .  موفق باشي هندونه جون .

 

۷)آقا محمد خان هلاكوئي . يه پسر بامرام . البته گاهي وقتا اون حس عقش آلودش گل ميكنه . يه حرفائي به آدم ميزنه كه آدم اينجوري ميشه . : . قربونت برم ممد جان . موفق باشي.

 

۸)اوه اوه اين يكي واقعا مجهوله . همون آقاي مجهول خودمون . هر وقت باهاش چت ميكني يه حس مرموزي بهت دست ميده . واقعا مجهوله . آدم كه باهاش چت ميكنه حس ميكنه تو اين فيلم جناحيا داره بازي ميكنه . انقده مجهوله اين بشر . تو اين 30 سال(!!) كه باهاش ميچتيدم هنوز نتونستم اسمشو گير بيارم . ولي خيلي پسر باحاليه . البته امسال ميخواد بره سربازي . به هر حال اميدوارم هرجا هستي موفق باشي مجهول جان .

 

۹) خانم آرام دل(رفيق پونه) كه هميشه چراغش خاموشه . ولي يه بار اومد آن شد اونقده بد بيراه به ما گفت كه نگو . فقط به خاطر اينكه دير جوابشو دادم . هرچي ميگم بابا اين مسنجره مشكل داره . ميگه نخير تو چرا دير جواب ميدي . اما تازگيا يه قضيه اي پيش اومده ميخواد از من باج بگيره . ! به هرحال موفق باشي .(البته من اسمشو نگفتم چون با پونه ميخوان مجهول بمونن !!!)

 

۱۰) و اما دو تن ضد حال . ! سوگند خانم و داداشش آرمين . هيچ وقت آن نيستن . هيچ وقت . فقط يكي دوبار پي ام گذاشتن واسم . اونم انقده ضدحال نوشته بودن كه آدم ياد گزارشاي ضدحالي خودم ميافتاد !!!

 

۱۱) مرمر خانم گل كه فكر كنم يكي از عزيزاش يه عمل جراحي داشته يكمي هم وضعش بد بوده . نميدونم حالش خوب شد يا نه . ولي اگه هنوز حالش بده اميدوارم هرچه زودتر حالش خوب بشه . شما هم براش دعا كنين ... لطفا . مرسي. اين مرمر خانم هم شهري خومونه . كاكو شيرازه . ما هم كه مخلص هرچي شيرازيه هستيم . (البته من قبلا هم گفتم . من بچه شيراز هستم ولي فعلا اصفهان زندگي ميكنم) . اين روزا خيلي دير به دير پيداش ميشه ولي قول داده به زودي بيادش . براي ايشون هم آرزوي موفقيت دارم.

 

۱۲) رز زرد كه خيلي كم آن ميشه . يه اصفهاني خوش تيپ !!! البته زياد باهاش چت نكردم . ولي در كل باحاله . امروز هم قرار بود بريم همديگه رو ببينيم ولي نشد . يه كاري واسم پيش اومد . شرمنده ايشون هم شديم. موفق باشي .

 

۱۳) بعديش اين آقاي نيما خان گله كه خيلي وقته ازش خبر ندارم . خيلي پسر باحاليه .البته همين الان بعد از مدتها آن شده بود . بيچاره رو خرش كردن . ميخواد زن بگيره . ميخواست مثلا مارو هم خر كنه كه بريم زن بگيريم . گفتم برو بابا هركي رو بتوني خر كني عمرا ضدحال رو بتوني . هرجا هستي موفق باشي نيما جان .

 

۱۴) اوه اوه اين يكي همدست همون احسان اوليه س . هردوتا شون يه ضدحال كاملن . آقا علي تارنت كه ما كلي چاكرشيم . شايد خودش ندونه ولي دوستش دارم هوارتا . ! موفق باشي علي جون .

 

۱۵) آقا فرهاد گل رو هم كه ما سعادت نداشتيم زياد باهاش چت كنيم ولي هر جايی موفق باشي عزيزم.

 

 

...

اما گل سرسبد همه اينا سميرا خانم شريك خودمونه . يه دختر بامرام با صفا پاك ، همه كاره ، باكلاس ... خلاصه هرچي بگم كم گفتم . آدم وقتي باهاش چت ميكنه مياد سر حال . خستگي يه روز از تن آدم ميره بيرون . خب ديگه بسه . ...بگذريم.

 

به هرحال همه عزيزائي كه اينجا اسمشون اومده به اضافه اونائي كه اسمشون يادم رفته ... همشون از بهترين رفقاي من هستن . اگه هم چيزي گفتم همش شوخي بود  . به دل نگيرين .

 

فلن باي.

---------------------------------------------

راستی فردا دانشگاه شروع ميشه .  از فردا بايد بريم سر کلاس.

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۸:۱٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ شهریور ،۱۳۸٢

تيریپ مجهول نويسی !

سلام به همگی ... خوبين همه ؟ خوش ميگذره ؟ دماغتون چاقه ؟ اوضاع و احوال ...

امروز ميخوام يه جوری حرف بزنم هيچکدوم نفهمين من چی ميگم . !

آقا ما اين ۲ سه روزه هی داريم ضدحال ميخوريم . اونم چه ضدحالايی . يه ضرب المثل نميدونم کجائيه که ميگه : يه ضدحال ، هميشه ضدحال نميزنه گاهی وقتا هم ضدحال ميخوره . ا

اولين ضدحال اينه که آقا اين پونه خانم گل يه قرار گذاشته بابروبچ تهرونی . ماهم قراربود بريم ... حالا بيخيال که چی شد ... ولی نميتونيم بريم . شرمنده همه بروبچ شديم ديگه . نميتونم برم ديگه ... به خودشون گفتم چی شده ... ولی خيلی دوس داشتم برم . به هرحال بگذريم . شايد سعادت نداشتيم بروبچ رو ببينيم .

دومين ضدحال اين آقای مجهول خانه . آقا اين واقعا مجهوله . همه کاراش پليسيه ! هر چی به اين در و اون در ميزنيم که حداقل اسمشو به من بگه ... نميگه که ؟ البته توی اين ميتينگه ديدمش ولی هر کاری کردم نشد اسمشو کش برم . هر چی ميگم شما ؟ ميگه مجهول هستم ...! راستی يه مشکلی براش پيش اومده اين آقای مجهول .... اگه اينجائی عزيزم ، غصه نخور ... حالا که چيزی نشده ... قربونت.

اما يه ضدِ ضدحال هم پيش اومده . خيلی کيفورم . يه جورائی شارژم . نميدونين چه خبره که ... دليلشم خصوصيه ... بگذريم ... اون که بايد بدونه چه خبره خودش ميدونه !

ضدحال بعديم اين سوگند خانم و آرمين خانه ... که دارن رو اعصاب من را ميرن . ... ولی من يه تریپ دموکرات اومدم واسشون ... حالا ببينيم چی ميشه !

ضدحال بعديم اينه که آقا ما هر جاميريم کامنت بذاريم ميخوايم اول بشيم نميشه که ....بيخيال بابا ... عجب ديوونه ای هستی توا ....

کشتم خودمو با اين مجهول نويسی .....

راستی من از طرف پونه همه رو دعوت ميکنم به قرار تهرون ... بابا ترو خدا برين ... چه جوری بگم ديگه ؟ توی بلاگ خودش توضيح داده ...الهی هرکی ميتونه و نميره وبلاگش قاط بزنه !

جای مارو هم خالی کنين .

فلن بای .

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۱:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٢

گزارش ميتينگ سوم بلاگرای اصفهانی

خب واما برسيم به گزارش ميتينگ سوم وبلاگ نويساي اصفهاني


آقا ما اصلا نفهميديم ؛ تا حالا كجاي دنيا يه آبدارچي رو كردن مسوول ميتينگ ؟ تا حالا كي شنيده كه يه آبدارچي بشه مسوول جمع كردن بچه ها ؟


(قابل توجه اونائي كه نميدونن : آبدارچي همون احسان خودمونه . ماجراش برميگرده به ميتينگ قبلي !)


آقا اصلا اين بشر كه مسووليت سرش نميشه كه . يه سري چيزا رو به من گفته كه ننويسم ولي من همه چيزو مينويسم . آخه بايد يه جوري اين ضدحال بودنمون رو ثابت كنيم يا نه ....


 خلاصه جونم واستون بگه كه اولا اين آقاي آبدارچي يه توطئه چيده بود . چند روز قبل از ميتينگ كه من رفته بودم پيشش بهم گفتش كه بچه ها ميگن كه شروع كردن به گرفتن تجمعات جوونا . مخصوصا اگه دختر و پسر باشه و مخصوصا اگه در مورد اينترنت باشه ... گفتم خب به ماچه؟ گفتش آقا من ميترسم نميام . همينه كه ميگم اين كارا رو ندين دست آبدارچي . تازه بازم هست ... وايسين الان ميگم واستون .


خلاصه منم به محض اينكه ديدم بوي توطئه مياد و احسان ميخواد نامردي كنه و اين حرفا ؛ يه پس گردني از نوع ضدحال بهش زدم تا حساب كار بياد دستش . همين پس گردنيه يكمي مشكلو حل كرد .


هيچي ديگه اومد و اومد تا روز موعود رسيد. صبح 5 شنبه رفتم پيش احسان و گفتم كي مياي بريم قرار رو ؟ اونم يه دستي به پس گردنش كشيد و گفت خب هر وقت ميخواي بيا تا بريم . قرار شد ساعت 4:30 بريم يه سري كارا رو رديف كنيم و بعدش بريم سراغ بروبچ . من دقيقا ساعت 4:30 سر قرار بودم .(تريپ وقت شناسي ) ولي اين احسان خان ساعت 4:45 تشريف اووردن . ميخواستم يه پس گردني محكمتر نثارش كنم ولي ديدم جلوي ملت عيبه . بچه غرورش از بين ميره .


خلاصه رفتيم يه سري كارا رو رديف كرديم . ولي يه سري كارا هنوز مونده بود . احسان به من گفتش كه تو برو سر قراري كه من با بعضي بچه ها گذاشتم تا منم بيام . (نميخوام مگه زوره ؟ نميرم ) ولي دلم واسش سوخت و قبول كردم . ساعت 5:30 رسيدم سر قرار بغل كيوسك تلفن كنار بانك خون اصفهان . (ببين كجاها قرار ميذاره اين آبدارچي ) فقط آقاي هلاكوئي اومده بودش . رفتيم سلام و احوال پرسي و ماچ و موچ و اين حرفا ... داشتيم با هم حرف ميزديم كه هندونه جون هم از راه رسيد با يه شورلت توپ . بيچاره هندونه با ماشين خودش تصادف كرده بود چند روز پيش و مجبور شده بود با اين شورلته بياد . تا حالا شده بوديم سه نفر در حالي كه احسان به من گفته بود يه 5-6 نفري هستن . يه خوده كه منتظر شديم يه سري رفت و آمداي مشكوك رو متوجه شديم . من گفتم بچه ها اينا بلاگر هستنا حالا اگه نديدين .


اول دو تا خانم بودن و بعد يه آقا كه اومدن از جلوي ما رد شدن رفتن و يه كمي اونورتر وايسادن . حالا هي اونا مارو نگاه ميكردن هي ما اونا رو . خلاصه آخرش هر دو فهميديم كه با هميم . امان از دست قيافه اين هندونه ... مثل هندونه س . ديدم از دور يكيشون داره شكل يه كره رو به من نشون ميده .مونده بودم چي ميگه . بعدش خودش گفت منظورش هندونه بوده . اونم از دور شناخته بودش اين هندونه رو .


حالا نه اونا ميان پيش ما نه ما ميريم پيش اونا . يكمي كه وايساديم احسان خان آبدارچي بالاخره پيداش شد . با آقاي رئيس با هم اومدن . بالاخره ماهم به اونا ملحق شديم و اون گروه سه نفري هم كه اونور وايساده بودن به ما ملحق شدن . همديگه رو يه معرفي كوچولو كرديم و رفتيم بريم سرقرار اصلي . من (جناب ضدحال) بودم و آبدارچي و آقاي رئيس و آقاي هلاكوئي و پونه خانم و آرام دل و يكي از رفقاشون كه بلاگر نبود . بالاخره ما اين پونه خانم رو هم ديديمش !


بازم ميگم مسووليت به اين آبدارچي نسپارين ميگين چرا؟ آقا ورداشته با مجيد آنلاين دم كيوسك 110 قرار گذاشته . آخه جا تابلوتر از اين نبود ؟ خلاصه بيخيال مجيد آنلاين شديم و رفتيم كه بريم سر قرار اصلي . اين پونه هم كه گير داده بود كه آقا خودتونو معرفي كنين . هرچي ميگم بابا جون من صبر كن بريم توي جلسه ، همه همديگه رو معرفي ميكنيم . ولي گير داده بود ديگه . خلاصه رفتيم سر قرار اصلي . پل خواجو از طرف فلكه فيض . تا رسيديم تقريبا همه اومده بودن . يه دسته هم يه طرف ديگه ايستاده بودن . خلاصه رفتيم سلام و عليك و اين حرفا . هندونه هم يه زير انداز با خودش اوورده بود كه فقط خودش توش جا ميگرفت .


وااااي از دست اين آبدارچي . كفر منو در اوورده بود ديگه . بچه هاي مردم رو سر پانگه داشته بود وانگار نه انگار كه ما وايساديم توي آفتاب . يه 20 نفري شده بوديم تقريبا . ولي مثل كهكشان راه شيري همينجوري همديگه رو نگاه ميكرديم و دور خودمون مي چرخيديم . ديديم فايده نداره گفتيم لااقل بياين راه بريم تا يه جائي بالاخره پيدا ميشه ديگه . رفتيم و همون دم و دولا يه جائي پيدا كرديم نشستيم . حالا كه جا پيدا كرديم كسي نميشينه . بابا خجالتيا بابا با ادبا . تازه مثل لشكر شيكست خورده ها چند گروه شده بوديم . يه دسته كه از ما جدا شدن و رفتن . نميدونم چرا نيومدن توي جلسه . فكر كنم از تيپ بروبچ خوششون نيومده بود . ! همون موقع كه اومديم بشينيم دوتا بسيجي خفن داشتن اون دور و برا تاب ميخوردن . يه لحظه به خودم گفتم نكنه احسان راست ميگفته ؟ نيان بگيرنمون ؟ ولي نيگاه كردم ديدم يه بيست نفري هستيم از پسشون برميايم . خلاصه به خير گذشت و رفتيم نشستيم بالاخره . يه چند نفري هم اضافه شدن . من تقريبا همه رو ميشناختم ولي چون چند نفري تازه اومده بودن تصميم گرفتيم خودمونو معرفي كنيم . به هر در زديم كه سن بروبچ رو از زبونشون بكشيم بيرون نشد كه نشد . همش تقصير اين پونه س . خوب خودت نميخواي سنت رو بگي نگو ديگه . همه خودشونو معرفي كردن و بعدش آقاي حبيب خان( عقش – اينم قضيه ش مربوط به ميتينگ دومه) شروع  كرد به روضه خوني . ولي خب من همون اول يه ضدحال كوچولو اومدم واسش كه مثل دفه قبل عقش و عاقشي را نندازه . روضه خوبي نبود . تقريبا همه باهاش مخالف بودن . دقيقا نفي اصل دموكراسي و آزادي انديشه و آزادي قلم و اين حرفا بود . همه هم باهاش مخالف بودن . مخصوصا پونه و آرام دل و هندونه و من . خلاصه همه بهش توپيديم ولي ساكت كه نميشد هي ادامه ميداد . منم هركاري كه ميكردم كه بحث رو عوض كنم نميشد . تو اين ميون چندتا وبلاگ نويس جديد هم اومدن ولي دعوا همچنان ادامه داشت . ديديم فايده نداره با شازده كوچولو تصميم گرفتيم بريم يه سري بستني بخريم بيايم . بچه ها هم پول گذاشتن رفتيم بستني خريديم اومديم . يه سري هم فالوده ميخواستن . من بيچاره هم كه لباسم و زندگيم شده بود فالوده و چسبناك . خلاصه شده بوديم شهيد در راه فالوده . البته يكمي هم اين يارو كه بستني ميفروخت بيكلاس بودش . شرمنده بروبچ هم شديم . يه بستني هم اضافه اومده بود . پونه بستني رو برداشت برد داد به يه بچه كه اون دورو برا بود . بابا محبت . بابا عاطفه . بابا بخشنده .


خلاصه ديدم مثل اينكه دعواهه خوابيده . با شگرداي ضدحالي سعي داشتم دوباره بندازمشون به جون هم ولي نشد ديگه . يه ضرب المثل چيني ميگه يه آدم هميشه كه توي معاملاتش سود نميكنه كه !!!!


هيچي ديگه جلسه تموم شد و تصميم گرفتيم بريم ديگه . يه چند تا عكس دور همي هم گرفتيم و رفتيم . خلاصه بد نبود . خوب بيد ! بعدشم ما با ماشين آقاي هندونه رفتيم خونه . راستي يه مقداري پول هم اضافه اومد كه پيش من موند . خانم آرام دل پيشنهاد كردن كه يه صندوق قرض الحسنه راه بندازيم با اين پولا براي خود بچه هاي بلاگر . فكر خوبيه ها .... بريم دنبالش . پول توش بيده ....!


خلاصه شخصا از همه بروبچه هاي حاضر در جلسه متشكرم كه وقتشونو با بقيه تقسيم كردن . اميدوارم جلسه بعدي هم زودتر برگزار بشه ببينيمتون زودتر.


راستي عكساي ميتينگ هم به زودي به دستم ميرسه ميذارمش اينجا.


ايام به كام


-----------------------------------------------------------------------------------------------
آقا فقط اومدم بگم برين گزارش آقای نيلی رو هم بخونين . خيلی باکلاس و توپ نوشته ها .   
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢

ضدحال ضدحال

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ شهریور ،۱۳۸٢

عشق من !

سلام.

ميدونم يخورده دير شد ولی دليل دلرم .. بعد ميگم . فعلا اينو داشته باشين . البته شايد از وقتش گذشته باشه ولی خب ديدم اگه نگم هم نميشه ...

تقديم با عشق به کسی که توی دنيا بيشتر از همه دوستش دارم :

ای بی منت ترين عاشق دنيا

و ای نجواهای شبانه ات زخم پوش دردهای من !

و ای آغوشت نرم از صبح سپيده !

مادر

روزت مبارک

 

اسی


راستی دارم روی دات کام کار ميکنم ... شايد به زودی

ولی فعلا همينجا مينويسم.

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٢