ادامه انشاء

دوباره سلام.
راستش برامون مهمون اومده بود !! يخورده طول كشيد.
داشتم مي گفتم .
اولش كه رفتيم باغ مي خواستيم بريم بيرون بگرديم ولي بعد منصرف شديم.
به 4 گروه 4 نفري تقسيم شديم و ..سور بازي كرديم .
اونقدر بازي كرديم كه داشتيم كف مي كرديم . در همين لحظات ناهار آماده شد وتناول نموديم . سفره رنگارنگي بود . چون هر خانواده اي يه چيزي پخته بود.
خلاصه بعدش بازم خواستيم بيرون كه يه پيشنهاد بازي اومد وسط. قرار شد وسطي بازي كنيم . همه اومدن . كوچيك – بزرگ – پدربزرگ ... . خيلي حال داد . من ياد ايام بچگي افتاده بودم .
بعد از بازي رفتيم بيرون از باغ بگرديم . ..... (اين تيكه سانسور شد )
بعد از گردش برگشتيم باغ و هر كسي با ديگري لج داشت براش سبزه گره مي زد..!!!
و در آخر هم يه بزن برقص توپ راه افتاد ...
واين بود سنت دوست داشتني 13بدر ما.
فلن باي..
  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢