تاسکی !!!

سلام سلام همگي سلام ...

آقايون ، خانوما شرمنده همتون شديم ديگه .

اين چند روزه يكمي سرمون شلوغ بود و اكانتمون هم تموم شده بود و حال و حوصله هم نداشتيم و خلاصه شرمنده كه دير آپديت شدش ... اما حالا پر از انرژي و اين حرفا اومديم تا ديگه زود به زود آپديتش كنيم .

راستش تو اين چند روزه چندتا اتفاق برام افتاد و چندتا پيشنهاد شد كه نمي دونم كدومشونو بگم ...

خوب اولش بگم كه اين شوراي تشخيص مصلحت ضدحال هم هي داره براي خودش قانون و تبصره تصويب مي كنه ... افسارش هم از دست ما در رفته .

قضيه از اين قراره كه طي جلسه اي كه با بروبچ شوراي ضدحال داشتيم ، يه تصميم اساسي گرفته شد .

قرار شد با توجه به اينكه قضيه فيلترينگ كم كم داره جدي مي شه و وبلاگا هم احتمالا از اين قضيه مستثنا نيستن ، ضدحال ، دات كام بشه !!!! يعني شايد به زودي رفتيم تو كار دات كام و دومين و اين حرفا ..!

ولي اين شورا فقط قانون تصويب مي كنه ... نه بودجه اي مي ده نه چيزي . همينطوري به من بخبخت مي گن برو يه دومين بخر ...

خوب شايدم خريديم ولي حالا حالا ها كه خبري نيست (حداقل تا آخر تابستون)

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

خوب بگذريم ... حالا مي خوام يكي از اون اتفاقائي رو كه براي من و يكي از همين بروبچ شورا افتاده براتون بگم :

همين ديروز صبح كه داشتم با رفيقم مي رفتم كلاس زبان توي ماشين يه آقاي (...) كنار ما نشسته بودند . اولش كه مثل آدم نشسته بود و هيچي نمي گفت (!). اما اين رانندهه مثل اينكه سرش درد مي كرد ، به آقاهه گفت : حاج آقا مي بيني چه وضعيه ؟ ديگه نمي شه پسر رو از دختر تشخيص داد !!! چشمتون روز بد نبينه ... اين آقاهه مثل اين اسباب بازيا كه بايد سكه بندازي توش تا راه بيفته ، زبان ...ش به راه افتاد .بدبختي نمي دونم چرا امروز همه خيابونا فوق العاده شلوغ بود و هر چي مي رفتيم به مقصد نمي رسيديم.

همين جور داشت غر مي زد و نصيحت مي كرد . تقريبا ۵ دقيقه يه ريز بدون وقفه حرف مي زد . نمي دونم اينا از كجا نفس مي كشند كه كم نميارن ؟ !!! من و دوستم هم كه كلا قاط زده بوديم .

آها ، يادم رفت بگم ... اين رفيق ما از اون آدماي ركه ... مخاطبش هر كسي باشه ، حرفشو ميزنه ... حتي گاهي وقتي به خودم يه چيزائي گفته كه انتظارشو نداشتم . از اين اخلاقش خيلي خوشم مياد . چون آدم با اينجور افراد خيلي راحته تازه اين جور افراد هيچ وقت به جبر و قسمت و اين جور چيزا اعتقادي ندارن و هميشه دوست دارن با نگرشي مثبت ويا انتقادي شرايط رو به نفع خودشون تغيير بدن(فكر كنم توي روانشناسي بهشون ميگن افراد عامل(تريپ روانشناس)). خيلي هم سعي كردم مثل اون باشم ولي كاملا نتونستم مثل اون باشم ولي فكر كنم تا حدودي موفق بودم .!

خلاصه اعصاب جفتمون خط خطي شده بود . يه دفعه اين رفيق ما يه حرفي زد كه با اينكه مي دونستم آدم ركيه ولي انتظار اين حرفو نداشتم .يه دفعه پريد وسط حرفاي حاج آقا و به رانندهه گفت آقا نوار داري يا بهت بدم بذاري توي ضبط؟ !!!!! رانندهه كه شوكه شده بود گفت آقا خجالت بكش ، حاج آقا دارن حرف مي زنن ...! رفيق ما هم در جوابش گفتم : حاج آقا بايد روزاي جمعه حرف بزنن اونم بالاي منبر .!!!!!

من كه كفم بريده بود . تقريبا نمي دونستم چكار كنم . اول يكمي نگاهش كردم بعدشم چشمامو بستم و منتظر بودم كه رانندهه جفتمونو با لگد از ماشين بندازه بيرون .!بعد از اينكه چند ثانيه سكوت توي ماشين برقرار شد بود چشمامو باز كردم .

رانندهه كه صورتش سرخ شده بود و اون آقاهه هم كه مات و مبهوت داشت به دوستم نگاه مي كرد و مثل اينكه راه نفسش بسته شده بود و ديگه حرف نمي زد ...! بقيه آدماي توي تاكسي هم فقط رفيق منو نگاه مي كردن اونم با تعجب آميخته با خنده .

فكر كنم يه دقيقه اي رو همه تو اين حالت بودن .! حالا ما پشت چراغ قرمز بوديم و راحت مي شد پرتمون كنن بيرون . ولي نمي دونم چرا اينكارو نكردن . يه لحظه فكر كردم خوابم ولي الان مي بينم كه بيدار بودم ...! همه به سكوتشون ادامه دادن !!!! تو دلم يه ماچ آبدار به رفيقم كردم و جسارتشو تحسين كردم.

ولي فكر كنم همين روزا يه جورائي سرمن ورفيقم بره زير هوار .! چون آقاهه وسطاي راه پياده شد و داشت با يه آقاي ديگه مثل خودش حرف ميزد و چپ چپ به رفيقم و من نگاه مي كرد . ( اگر بار گرون بوديم رفتيم اگر ضدحال بوديم و رفتيم ...)

نتيجه اخلاقي : هميشه توي زندگيتون سعي كنيد رك باشيد و حرف دلتون رو بزنيد . البته نه هميشه ! ولي اگه هرچي تو دلتون هست رو بگيد ، بقيه راه رو راحتيد !

-----------------------------------------------------------------------------------------------

راستی اين سميرا خانم يکمی عصبی شده ، يکی بياد کمک !!!!!!!!!!!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

----------------------------------------------------------------------------

ضدحال يعني : اين پارازيتا كه اعصابمونو خرد كرده !

اينم اون يكي :

هر لحظه را چنان زندگی کن که گويی آخرين لحظه است ، و کسی چه ميداند ، شايد که آخرين لحظه باشد .

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸٢