گزارش ميتينگ سوم بلاگرای اصفهانی

خب واما برسيم به گزارش ميتينگ سوم وبلاگ نويساي اصفهاني


آقا ما اصلا نفهميديم ؛ تا حالا كجاي دنيا يه آبدارچي رو كردن مسوول ميتينگ ؟ تا حالا كي شنيده كه يه آبدارچي بشه مسوول جمع كردن بچه ها ؟


(قابل توجه اونائي كه نميدونن : آبدارچي همون احسان خودمونه . ماجراش برميگرده به ميتينگ قبلي !)


آقا اصلا اين بشر كه مسووليت سرش نميشه كه . يه سري چيزا رو به من گفته كه ننويسم ولي من همه چيزو مينويسم . آخه بايد يه جوري اين ضدحال بودنمون رو ثابت كنيم يا نه ....


 خلاصه جونم واستون بگه كه اولا اين آقاي آبدارچي يه توطئه چيده بود . چند روز قبل از ميتينگ كه من رفته بودم پيشش بهم گفتش كه بچه ها ميگن كه شروع كردن به گرفتن تجمعات جوونا . مخصوصا اگه دختر و پسر باشه و مخصوصا اگه در مورد اينترنت باشه ... گفتم خب به ماچه؟ گفتش آقا من ميترسم نميام . همينه كه ميگم اين كارا رو ندين دست آبدارچي . تازه بازم هست ... وايسين الان ميگم واستون .


خلاصه منم به محض اينكه ديدم بوي توطئه مياد و احسان ميخواد نامردي كنه و اين حرفا ؛ يه پس گردني از نوع ضدحال بهش زدم تا حساب كار بياد دستش . همين پس گردنيه يكمي مشكلو حل كرد .


هيچي ديگه اومد و اومد تا روز موعود رسيد. صبح 5 شنبه رفتم پيش احسان و گفتم كي مياي بريم قرار رو ؟ اونم يه دستي به پس گردنش كشيد و گفت خب هر وقت ميخواي بيا تا بريم . قرار شد ساعت 4:30 بريم يه سري كارا رو رديف كنيم و بعدش بريم سراغ بروبچ . من دقيقا ساعت 4:30 سر قرار بودم .(تريپ وقت شناسي ) ولي اين احسان خان ساعت 4:45 تشريف اووردن . ميخواستم يه پس گردني محكمتر نثارش كنم ولي ديدم جلوي ملت عيبه . بچه غرورش از بين ميره .


خلاصه رفتيم يه سري كارا رو رديف كرديم . ولي يه سري كارا هنوز مونده بود . احسان به من گفتش كه تو برو سر قراري كه من با بعضي بچه ها گذاشتم تا منم بيام . (نميخوام مگه زوره ؟ نميرم ) ولي دلم واسش سوخت و قبول كردم . ساعت 5:30 رسيدم سر قرار بغل كيوسك تلفن كنار بانك خون اصفهان . (ببين كجاها قرار ميذاره اين آبدارچي ) فقط آقاي هلاكوئي اومده بودش . رفتيم سلام و احوال پرسي و ماچ و موچ و اين حرفا ... داشتيم با هم حرف ميزديم كه هندونه جون هم از راه رسيد با يه شورلت توپ . بيچاره هندونه با ماشين خودش تصادف كرده بود چند روز پيش و مجبور شده بود با اين شورلته بياد . تا حالا شده بوديم سه نفر در حالي كه احسان به من گفته بود يه 5-6 نفري هستن . يه خوده كه منتظر شديم يه سري رفت و آمداي مشكوك رو متوجه شديم . من گفتم بچه ها اينا بلاگر هستنا حالا اگه نديدين .


اول دو تا خانم بودن و بعد يه آقا كه اومدن از جلوي ما رد شدن رفتن و يه كمي اونورتر وايسادن . حالا هي اونا مارو نگاه ميكردن هي ما اونا رو . خلاصه آخرش هر دو فهميديم كه با هميم . امان از دست قيافه اين هندونه ... مثل هندونه س . ديدم از دور يكيشون داره شكل يه كره رو به من نشون ميده .مونده بودم چي ميگه . بعدش خودش گفت منظورش هندونه بوده . اونم از دور شناخته بودش اين هندونه رو .


حالا نه اونا ميان پيش ما نه ما ميريم پيش اونا . يكمي كه وايساديم احسان خان آبدارچي بالاخره پيداش شد . با آقاي رئيس با هم اومدن . بالاخره ماهم به اونا ملحق شديم و اون گروه سه نفري هم كه اونور وايساده بودن به ما ملحق شدن . همديگه رو يه معرفي كوچولو كرديم و رفتيم بريم سرقرار اصلي . من (جناب ضدحال) بودم و آبدارچي و آقاي رئيس و آقاي هلاكوئي و پونه خانم و آرام دل و يكي از رفقاشون كه بلاگر نبود . بالاخره ما اين پونه خانم رو هم ديديمش !


بازم ميگم مسووليت به اين آبدارچي نسپارين ميگين چرا؟ آقا ورداشته با مجيد آنلاين دم كيوسك 110 قرار گذاشته . آخه جا تابلوتر از اين نبود ؟ خلاصه بيخيال مجيد آنلاين شديم و رفتيم كه بريم سر قرار اصلي . اين پونه هم كه گير داده بود كه آقا خودتونو معرفي كنين . هرچي ميگم بابا جون من صبر كن بريم توي جلسه ، همه همديگه رو معرفي ميكنيم . ولي گير داده بود ديگه . خلاصه رفتيم سر قرار اصلي . پل خواجو از طرف فلكه فيض . تا رسيديم تقريبا همه اومده بودن . يه دسته هم يه طرف ديگه ايستاده بودن . خلاصه رفتيم سلام و عليك و اين حرفا . هندونه هم يه زير انداز با خودش اوورده بود كه فقط خودش توش جا ميگرفت .


وااااي از دست اين آبدارچي . كفر منو در اوورده بود ديگه . بچه هاي مردم رو سر پانگه داشته بود وانگار نه انگار كه ما وايساديم توي آفتاب . يه 20 نفري شده بوديم تقريبا . ولي مثل كهكشان راه شيري همينجوري همديگه رو نگاه ميكرديم و دور خودمون مي چرخيديم . ديديم فايده نداره گفتيم لااقل بياين راه بريم تا يه جائي بالاخره پيدا ميشه ديگه . رفتيم و همون دم و دولا يه جائي پيدا كرديم نشستيم . حالا كه جا پيدا كرديم كسي نميشينه . بابا خجالتيا بابا با ادبا . تازه مثل لشكر شيكست خورده ها چند گروه شده بوديم . يه دسته كه از ما جدا شدن و رفتن . نميدونم چرا نيومدن توي جلسه . فكر كنم از تيپ بروبچ خوششون نيومده بود . ! همون موقع كه اومديم بشينيم دوتا بسيجي خفن داشتن اون دور و برا تاب ميخوردن . يه لحظه به خودم گفتم نكنه احسان راست ميگفته ؟ نيان بگيرنمون ؟ ولي نيگاه كردم ديدم يه بيست نفري هستيم از پسشون برميايم . خلاصه به خير گذشت و رفتيم نشستيم بالاخره . يه چند نفري هم اضافه شدن . من تقريبا همه رو ميشناختم ولي چون چند نفري تازه اومده بودن تصميم گرفتيم خودمونو معرفي كنيم . به هر در زديم كه سن بروبچ رو از زبونشون بكشيم بيرون نشد كه نشد . همش تقصير اين پونه س . خوب خودت نميخواي سنت رو بگي نگو ديگه . همه خودشونو معرفي كردن و بعدش آقاي حبيب خان( عقش – اينم قضيه ش مربوط به ميتينگ دومه) شروع  كرد به روضه خوني . ولي خب من همون اول يه ضدحال كوچولو اومدم واسش كه مثل دفه قبل عقش و عاقشي را نندازه . روضه خوبي نبود . تقريبا همه باهاش مخالف بودن . دقيقا نفي اصل دموكراسي و آزادي انديشه و آزادي قلم و اين حرفا بود . همه هم باهاش مخالف بودن . مخصوصا پونه و آرام دل و هندونه و من . خلاصه همه بهش توپيديم ولي ساكت كه نميشد هي ادامه ميداد . منم هركاري كه ميكردم كه بحث رو عوض كنم نميشد . تو اين ميون چندتا وبلاگ نويس جديد هم اومدن ولي دعوا همچنان ادامه داشت . ديديم فايده نداره با شازده كوچولو تصميم گرفتيم بريم يه سري بستني بخريم بيايم . بچه ها هم پول گذاشتن رفتيم بستني خريديم اومديم . يه سري هم فالوده ميخواستن . من بيچاره هم كه لباسم و زندگيم شده بود فالوده و چسبناك . خلاصه شده بوديم شهيد در راه فالوده . البته يكمي هم اين يارو كه بستني ميفروخت بيكلاس بودش . شرمنده بروبچ هم شديم . يه بستني هم اضافه اومده بود . پونه بستني رو برداشت برد داد به يه بچه كه اون دورو برا بود . بابا محبت . بابا عاطفه . بابا بخشنده .


خلاصه ديدم مثل اينكه دعواهه خوابيده . با شگرداي ضدحالي سعي داشتم دوباره بندازمشون به جون هم ولي نشد ديگه . يه ضرب المثل چيني ميگه يه آدم هميشه كه توي معاملاتش سود نميكنه كه !!!!


هيچي ديگه جلسه تموم شد و تصميم گرفتيم بريم ديگه . يه چند تا عكس دور همي هم گرفتيم و رفتيم . خلاصه بد نبود . خوب بيد ! بعدشم ما با ماشين آقاي هندونه رفتيم خونه . راستي يه مقداري پول هم اضافه اومد كه پيش من موند . خانم آرام دل پيشنهاد كردن كه يه صندوق قرض الحسنه راه بندازيم با اين پولا براي خود بچه هاي بلاگر . فكر خوبيه ها .... بريم دنبالش . پول توش بيده ....!


خلاصه شخصا از همه بروبچه هاي حاضر در جلسه متشكرم كه وقتشونو با بقيه تقسيم كردن . اميدوارم جلسه بعدي هم زودتر برگزار بشه ببينيمتون زودتر.


راستي عكساي ميتينگ هم به زودي به دستم ميرسه ميذارمش اينجا.


ايام به كام


-----------------------------------------------------------------------------------------------
آقا فقط اومدم بگم برين گزارش آقای نيلی رو هم بخونين . خيلی باکلاس و توپ نوشته ها .   
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ شهریور ،۱۳۸٢