سکوت ۶۰۴ (۰۲)

سلام

اين چيزايی که الان ميخوام بنويسم مال الان نيس . اينا رو توی مسافرت بعنوان خاطرات نوشته بودم تا بيام بعدا اينجا بنويسم . اما امروز که اومدم آپديت کنم ديدم خيلی برام غريبن اين نوشته ها . انگار اصلا من مسافرت نبودم و يکی ديگه اينا رو نوشته ، انگار اينا فکرای من نيس ... هيچيش يادم نمياد . مثل آدمای منگ !  اما بهرحال چون قسمت اولشو نوشته بودم و گفته بودم بقيه شو بعدا ميگم ، نوشتم . فقط کپی ميکنم هرچی رو توی مسافرت نوشته بودم .

---------------------

خلاصه رفتيم و رفتيم تا رسيديم به استانی که واقعا من دوسش دارم . ها کاکو رفتيم شيراز . واقعا طبيعت زيبا و دست نخورده ای که استان فارس داره هيچ جا نداره . ما که دوتا چشم داشتيم دويست سيصدتا ديگه هم قرض کرديم . اما بازم از اين منظره ها آدم نمی تونه دل بکنه .هم جذب قشنگی و بکر بودنش ميشی هم قدرت خدا رو ميبينی که چه نقاش بزرگيه . راستش دلم سوخت وقتی ديدم کشوری به اين قشنگی دارم و به اين ثروتمندی ، چرا بايد وضعيت اين مملکت جوری باشه که من از همين الان فکر رفتن از اين مملکت باشم ؟!

خلاصه کاکو ، جونم سيت بگه رسيديم شيراز . رفتيم پيش کاکو حافظ و دادشمون اوس کوروش اينا ! رفتيم پيشش گفتيم داداش آسوده بخواب که ما بيداريم . من ديوونه اينجور جاهام . اگه شونصد ميليون بار هم برم تخت جمشيد و نقش رستم و اينجور جاها بازم سير نمی شم . آخه هرچی اينا رو می بينم ياد اتفاقايی ميفتم که اينجاها اتفاق افتاده . خيلی برام جالبه . اينم از مسافرت ما .

-------------------------

قرعه بخت به نام و ايام به کام .

---------------------------------------------------------------------

added later ...!

.... دوتا سياره بودن . مريخ و ونوس . دو تا ستاره داشتن . ستاره مريخی و ستاره ونوسی . .......

ستاره مريخی خيلی تلاش کرد . خيلی ... اما ... ستاره ونوسی خيلی بهش سخت ميگذشت اين بخاطر دوری اين دو تا ستاره از همديگه بود ، بخاطر سياهی شبی که اين دوتا ستاره رو از هم جدا کرده بود . اينو ستاره مريخی خوب می فهميد . اين دو تا ستاره فقط نور همديگه رو ميديدن . گاهی بهم چشمک ميزدن و به سختيا می خنديدن . ستاره مريخی به ستاره ونوسی می گف ستاره جونم ، ما ستاره ها وقتی سياهی شب باشه قشنگيم . بايد صبر کنيم و تلاش کنيم و اميد داشته باشيم تا شب تموم بشه . وقتی شب تموم بشه همه ما ستاره ها بهم می پيونديم و انقد نورمون زياد ميشه که ميشيم روز . ما روز رو می سازيم . ما خودمون می شيم خورشيد . اما شب واسه اينکه تموم بشه فقط زمان نياز داره . گاهی وقتا کاری از دست ستاره ها بر نمياد که شبو تموم کنن . .....................

حالا ديگه ستاره مريخی تنها شده . نه نه ... ستاره ونوسی ، ستاره مريخی رو دوسش داشت . نميخواست ستاره مريخی رو تنها بذاره . اما يه اتفاق ... يه سوء تفاهم ... يه برداشت اشتباه ... نميدونم واقعا نميدونم ، يه چيزی ستاره مريخی رو تنها کرد . اون يکم نوری هم که ازش مونده بود تموم شده . آره ستاره مريخی توی سياهی شب گم شده . اونقد بی نور که ديگه هيچکی نمی بينتش . حتی اگه ستاره ونوسی هم برگرده و بهش نور بده بازم نميشه برگرده نه نميشه . ستاره مريخی ديگه چيزی نداره که بشه بهش نور داد . حتی با قويترين تلسکوپا نميشه ديدش . ستاره مريخی شب شد . فردا که روز ميشه ، فردا که ستاره ها بهم ميرسن و روز ميشه ، شب ميميره ..... اما ستاره مريخی اميدش به اينه که با شب شدنش ، بقيه ستاره ها و ستاره ونوسی نورشون قشنگ تر به نظر برسه . ستاره مريخی خيلی تنهاس . دقيقه ها خيلی دير براش ميگذره . خيلی تکراری شده براش زندگی . ديگه هيچی براش باقی نمونده . با اينکه از وجود ستاره مريخی هيچی باقی نمونده ، با اينکه سياه سياه شده ، اما تا وقتی هست ، برای ستاره ونوسی و اون يکی ستاره که باهاشه و پرنور بودنشون دعا ميکنه .

اينو ستاره مريخی گفت : ستاره ونوسی ، هميشه اميد داشته باش . من مطمئنم يه روزی شب به صبح ميرسه و تو هم روز رو ميبينی . اميدم به اينه که تو صبر کنی تا شب تموم بشه و روز رو کنار اون يکی ستاره حس کنی . با اون ستاره يکی بشی و روز رو بسازی و هميشه توی روز خوش بگذرونی . شب تموم ميشه ستاره ونوسی . صبر کن ... فقط صبر . اميد داشته باش و زندگی کن . صبح خودش مياد .

ستاره مريخی رو دعا کنين !. خيلی تنهاس .... خدايا کمکش کن ..........

 

  
نویسنده : E.S.I ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٤